باران نفس مامان و باباشباران نفس مامان و باباش، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 24 روز سن داره

نخودی من و باباش

معجزه و لطف خدا در حق ما

سلام با سپاس و شکر خداوند یزدان را که لطفش را شامل حال ما کرد و به ما زندگی دوباره ای بخشید خدایی هزاران هزار بار شکارم به درگاهت چهارشنبه 13 خرداد راهی سفر شمال شدیم که سفری که.....  ساعت 4 صبح با عمو رضا و خاله مژده و دوست عمو رضا به سمت داماش حرکت کردیم صبحانه رو در باغ های قزوین خوردیم و دوباره حرکت کردیم متاسفانه در نزدیکی لوشان نزدیک منجیل بر اثر بی احتیاطی یه خودرو مگان بهش برخورد کردیم و پس از واژگونی از پل پرت شدیم پایین با اینکه منو شما کمربند نداشتنم به طرز معجزه آسایی هر سه سالم موندیم فقط چند جراحت سطحی و کوفتگی داشتیم ولی شما تا چند ساعت شوکه بودی و تمام مدتی که بیمارستان بودیم نه حرف زدی نه گریه کردی نه راه رف...
15 خرداد 1394

جشن دوسالگی گروهی بچه های متولد خرداد 92

سلام دخترم بلاخره خرداد ماه شکفته شدن شکوفه بهاری زندگی ما هم فرا رسید ماهی که تولد زیباترین گل زمین هست  واما جمعه 1 خرداد امسال روز پر هیاهویی بود چون با 20 جوجه خردادی دیگر جشن گروهی گرفتیم به تولد مشترک 2 سالگی در خانه بازی کوروش با 20 بچه و 20 تا مامان مهرنوش به همه خصوصن به شما ها که خیلی خوش گذشت جشن از ساعت 11 تا2:30 طول کشید برنامه ریزی این جشن حدود دومان طول کشید که بیشتر به عهده مامان مریم و خاله اسرین و چند مامان دیگر بود دخترا همه لباس مشترک با چاپ 2 صورتی و دامن توتو صورتی و پسرا چاپ 2 آبی با شلوارک جین همه چیز عالی بود عمو موسقی کیک تم تزیینات دوست دارم عزیزم همیشه شاد باش که من به لبخندت زنده ام ...
1 خرداد 1394

سفر شمال اردیبهشت 94

  سلام دختر عزیز مامان اومدم خاطره سفرمون به شمال برات بنویسم منو بابا حمید عاشق شمال رفتن تو اردیبهشت و مهرماه هستیم هوا عالیه همیشه اینسری با خاله رضوان اینا هماهنگ کردیم بریم چهارشنبه 9 اردیبهشت. از جاده چالوس حرکت کردیم هوا سرد بود هنوز ظهر رسیدیم نوشهر بعد از ناهار و استراحت رفتیم لب دریا باد سردی میومد چون کلاه نداشتی شلوارتو گذاشتم رو سرت با ارنیکا کلی بازی کردی ولی چون میترسیدیم سرما بخورین زود برگشتیم ویلا فرداش هم رفتیم جنگل سیسنگان که خیلی خوش گذشت تو و ارنیکا کلی حال میکردین ولی گاهی هم به تیپ هم میزدین عصر هم رفتیم لب ساحل با اینکه هوا سرد بود ولی اجازه دادم لب ساحل آب بازی کنی جمعه ه...
12 ارديبهشت 1394

بای بای شیر و پوشک گل دختر

سلام شیرین ترین شهد زندگیم سلام نفس مامان سلام عشق مامان سلام عمر قشنگم سلام دختر نازم  مامان جونم نمی دونی چقدر دوست دارم این روزها شاهد بزرگ و بزرگتر شدنت هستم اینقدر سریع بزرگ و خانم شدی که نفمیدم چطور نگذشته نمی خوام حسرت روزهایی که گذشت رو بخورم ولی دلم واسه روزهایی که گذشت تنگ میشه الان حدود یه ماه میشه که از شیر گرفتمت روزهای سختی برای هر دومون بود من فکر میکردم فقط تو وابسته ای ولی دیدم خودم بیشتر به آغوش گرفتنت به بوسیدنت به لمس کردنت وابسته ام به اینکه موقع شیر خوردن پاتو بزاری تو دهنم ببوسم با انگشتان کوچکترین صورتمو نوازش بدی لبامو گونه هامو بینی مو وای که عاشقتم چقدر برای روزهایی که داشتم باهاشون خداحافظی میکردم اش...
25 فروردين 1394

باران به روایت تصویر _ سری اول فروردین 94

ب یه روز خوب در طبیعت زیبای مسجدسلیمان محل بازی بچگی های مامان پله های خونه مامان بزرگ سیزده بدر _تهران جشن روز مادر _ کیدزلند شهرک باران و دوستش دنیا که تو خیابون با هم آشنا شدن اران فرشته زییای من آرامش پدر و دختر در آغوش هم ...
20 فروردين 1394

اسفند93 و 20 ماهگی به روایت تصویر

  این کارتن ماشین ظرفشویی مونه که چند روزی خونه شما بود عاشقانه های ما دوتا عادت کردی همیشه عروسکات تو بغلت باشن موقع خواب بوووووووووووووی خووووووووش عید و ماهی قرمزاش اتاق تکونی قبل عید عاشق نون خامه ای هستی اول باید یدونه شما بخورین تا نوبت به خرید برسه   یه شب در هایپر استار که آتیش سوزوندی محو تماشای تی وی بیمارستان صارم -چکاب سالانه  مامان فدات بشه خیلی اذیت شدی ولی خدا روشکر همه چیزت اوکی بود ایشالا همیشه سالم و سلامت باشی دخمل کپی پدر پوشیدن بادی به جای ش...
1 فروردين 1394

از شیر گرفتن

دختر بهاری ام باران م سلام  امروز 23 اسفند و آخرین شنبه سال 93 می باشد امروز چهارمین روزی هست که از شیر گرفتمت البته شب ها یک یا دوبار شیر میخوری ولی از روزی 30 بار به دوبار خیلی زیاده اولش سخت بود ولی خیلی قشنگ همکاری کردی خیلی زیبا خودتو با شرایط وفق دادی خیلی صبوری خیلی خانمی قشنگم دیروز بیشتر از تو خودم دلم برای شیر دادن و در آغوش کشیدنت تنگ شد و تا تونستم گریه کردم اشکم بند نمی یومد تو هم با بابا حمید رفته بودی بیرون دیگه دلم برات پر می کشید ظهر موقع خواب بهت شیر دادم تا آروم شدم خیلی خیلی دوست داریم عشق کوچولوی ما تو  را   از   شیر  میگیرند تا بوی کودکیت  را   از  یاد ببری ...  ...
23 اسفند 1393

18 و 19 ماهگی فرشته

سلام نازنین دخترم خوبی عزیزم امروز دوم بهمن ماهه و از آخرین باری که وبلاگتو اپدیت کردم دوماه میگذره تا حالا دوباره واست کلی تک و تعریف نوشتم ولی هر دوبار اینترنت قطع شد و همش پرید گفتم نگی مامانم تنبل بود االان 19 ماه و11روز داری و خیلی خیلی خانم شدی مامان و بابا به شما افتخار مبکنند روزها به سرعت میگذرند و تو بزرگتر و عاقلتر مبشی و ما دلمون واسه روزهایی که گذشت تنگ میشه بیشتر از سنت متوجه میشی و رفتار میکنی عاشقتم دوست دارم ساعت ها بغلت کنم کنارت باشم باهات بازی کنم و از تک تک لحظات بازی و شیطنتت فیلمو عکس بگیرم دوماه که گذشت پر از اتفاقات سخت و شیرین بود اولش سه روز مریض بودی سلام نازنین دخترم...
2 بهمن 1393

تولد بابا حمید

سلام گل دخملم امروز ۵ آذر و دو روز پیش ینی ۹۳۹۳ تولد بابا حمید بود از همین جا میگیم بابا جون حمید تولدت مبارک ۱۲۰ ساله بشی این روزا رشد و پیشرفت در کارهات بقدری سریع هست که تصمیم گرفتم هفته به هفته بنویسم یادم نره اول اینکه الان خیلی راحت میتونی خودت توی دستشویی جیشت رو بکنی و کلی ذوق میکنی حتی نداشته باشی زور میزنی دو قطره بیاد یبارم که پوشک نبودی گفتی جیش و سریع بردم توالت کلمات باشه و بله رو خیلی قشنگ و به موقع میگی  به حرف مامان و بابا با دقت گوش میکنی و انجام میدی همچنان بشدت وابسته پتو هستی الان یکی از کارهای سختی که در پیش داریم کم کردن شیر شماس که همش میگی می می و شبا دوساعت به دوساعت تا زمانی که بیدار بش...
5 آذر 1393

۱۷ ماهگی

سلام گل دخترم امروز که برایت مینویسم ۲۷ مین روز از دومین ماه پاییز هست و پنج روز وارد ۱۸ ماه  شدی خیلی خیلی بزرگ و فهمیده شدی ناز و عشوه نگو که از سرو پاهات میریزه اولین جمعه محرم امسال همراه بابا حمید و مامانی بردیمت مراسم شیرخوارگان امیدوارم قبول باشه و زیر پرچم امام حسین بزرگ بشی  اینقدر قشنگ نماز میخونی میگیم حسین حسین سینه میزنی               برای مراسم تاسوعا و عاشوار هم رفتیم شوشتر دیگه غریبی نمیکردی و با همه جوش میخوردی به خصوص مهداگلی رو خیلی دوست داشتی کلی با هم بازی میکردین سفرمون کوتاه بود و زود برگشتیم قبل از محرم هم یه روز سه تایی رفتیم نمایشگاه...
27 آبان 1393